تبليغاتX
هیچ گاه


دلم شور میزنه

خودم شیرین



+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 10:21 PM  توسط هیچ گاه | 


هیچ وقت از مرگ نترسیدم...حتی وقتی کوچیک بودم...اما مرگ از من میترسه...بارها به سراغش رفتم...اما ازم فرار کرد...هفت سال پیش چند ثانیه لمسش کردم...حس خوبی بود...سبک شده بودم...از بالا خودمو رو تخت بیمارستان دیدم...دیدم که آروم افتاده بودم رو تخت...آرومه آروم...اما اطرافیان جیغ میزدن...دلم به حال اطرافیان سوخت...برگشتم...یعنی اون پرستارای لعنتی برگردوندنم...اما حالا بیشتر از هر زمانی بهش احتیاج دارم...به مرگ



+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 11:20 PM  توسط هیچ گاه | 



نوشتم


پس هستم


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 8:24 PM  توسط هیچ گاه | 

عكس 98 - سرور 29



Barcelona vs Real Madrid


VIVA Barca


+ نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1390ساعت 8:36 PM  توسط هیچ گاه | 

بله کجا بودند
همین که بهار شد سر و کله شون پیدا شد ، خیلی هم زیاد
دیروز دوتاشونو که دیدم شناختمشون ، پارسال هم خونمون بودند یه گوشه ای واسه خودشون زندگی میکردند منم تا دیشب فکر میکردم خواهر برادرن که پدر مادرشون بدست انسانها کشته شده اما دیشب حوالی ساعت سه و شونزده دیقه به وقت قدیم با یه صداهایی از خواب بیدار شدم برگشتم دیدم به فاصله نیم متر اونورتر اینا سخت مشغولن
تازه متوجه شدم اینا خواهر برادر نیستن و زن و شوهرن .
حالا از صبح تا حالا دارم فکر میکنم که از همون پارسال یعنی قرار ازدواج گذاشته بودن ؟ آخه اون موقع خیلی کوچیک بودن ! و اگر اینطوره خیلی خوب با هم دووم آوردن 
حالا هر چی هم میگردم پیداشون نمیکنم ، فکر کنم فهمیدن دیشب یه لحظه دیدمشون و روشون نمیشه بیان جلو ، اما اگر دیدمشون بهشون میگم همین گوشه ی اتاقم براشون یه آشیونه درست میکنم همین جا بمونن زمستونم جایی نرن .
خدا کنه ببینمشون ...


+ نوشته شده در  جمعه 5 فروردین1390ساعت 12:26 PM  توسط هیچ گاه | 

میره توی روزنه ، نه یه روزنه ی نور ، که یه روزنه ی تاریک ، یه روزنه ی بودار ، نه بوی بد دار نه بوی خوب دار ، فقط بودار 

خیلی وقت بود میخواس بره توی یه روزنه اما روزنه ای با مشخصات بالا پیدا نمیکرد تا که روزنه هه خودش پیداش شد کشیدش طرف خودش مثل جارو برقی . خب اینم دید همون روزنه ایه که میخواسته و با سرعت رفت توش 

اما ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 8:55 PM  توسط هیچ گاه | 


میثم از دیشب داره میمیره

خدا کنه زودتر تموم کنه 

شاید این مردن براش یه اتفاق بزرگ باشه 

شاید بعد از این مردن ، بی مرگی هر روزش از بین بره

شاید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 9:19 PM  توسط هیچ گاه | 

یه زخم میتونه هر جای بدن باشه
روی دست ، روی پا ، نوک انگشت ، توی دهن ، روی لب ، روی زانو ، روی آرنج ، روی ...
اما من فکرم زخم شده
ازین زخم های چرکی
ازینا که دل آدمو آشوب می کنه
فکرمو باید پانسمان کنم
یا بهتره بگم باید بپوشونمش


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی1389ساعت 9:6 PM  توسط هیچ گاه | 

من پسري هستم 23 ساله
کسي که در عمرش بارها و بارها مورد تجاوز مراقبت نشده ي زندگي قرار گرفته ولي دم نزده
همين .


+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آذر1389ساعت 11:20 PM  توسط هیچ گاه | 

بوی
بوی رسوایی
بوی خوب رسوایی 
بوی خوب لذت رسوایی
بوی خوب لذت در رسوایی


+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 7:2 PM  توسط هیچ گاه | 

زندگی دوباره سخت مشغولم شده


+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 10:15 PM  توسط هیچ گاه | 


من معلولم



من علت ندارم


+ نوشته شده در  شنبه 10 مهر1389ساعت 1:17 PM  توسط هیچ گاه | 

پاهام با هم مشکل پیدا کردن
دیگه با هم هماهنگ نیستن
هر کدوم واسه خودش یه طرف میره
یکیشون زود خسته میشه و وای میسته ولی اون یکی که هنوز خسته نشده بدون توجه به این یکی به راه خودش ادامه میده 
اونوقت من بدبخت یا باید تعادلم بهم بخوره یا باید سریع یه جا بشینم و شروع کنم باهاشون حرف زدن
اما اینا اصلا گوششون بدهکار نیست اصلا انگار نه انگار دارم با اونا حرف میزنم 
اون که خسته س داره تو خودش ذوق ذوق میکنه اون یکی هم مدام خودشو تکون میده و به اون یکی فخر میفروشه
من موندم با این پاها باید چی کار کنم


+ نوشته شده در  جمعه 26 شهریور1389ساعت 12:0 PM  توسط هیچ گاه | 

این سکوت باید بشکنه

تلنگر می خوام 

زدی اما سبک بود 

اما می شکنم

فقط کمی دیگه زمان بگذرد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 1:35 PM  توسط هیچ گاه | 

هیچ گاه نباید هیچ گاه هیچ گاه شود


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 7:52 PM  توسط هیچ گاه | 

وبلاگی داشتم یعنی دارم که توش گاه بی گاه می نوشتم 
نوشتن حرف های گاه بی گاه در سر 
گاه بی گاه پیغامی برای دوستان
اما حال شد هیچ گاه
هم مانند اسمش
هیچ گاه


+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 7:54 PM  توسط هیچ گاه | 


هر وقت میگفتم چرا اینقدر سختی میکشم ؟

میگفتن این سختیها خوبه عوضش اون دنیا راحتی ...

میگم دروغه ...

انسان نیومده این دنیا که سختی و رنج بکشه 


اما یه روز میفهمم چرا ...


+ نوشته شده در  سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 8:51 PM  توسط هیچ گاه | 

حس نیست

ماتم هست 

درد هست 

شهوت نیست

شوق نیست

پوچ هست 

من هست

طراوت نیست

نور نیست 

سقوط هست

نیست هست

هست نیست

...


+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 7:5 PM  توسط هیچ گاه | 

بارونی زیبا بود 

هوا فوق العاده بود

سر کلاس بودم استاد درس میداد اما

من به صدای بارون گوش سپرده بودم

نگاهم نیز در رفت و آمد بین پنجره و تخته بود

در سال جدید روزی بود که احساس خوبی داشتم



+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 9:30 PM  توسط هیچ گاه | 

چقدر سخته بهت فشار بیاره اما هیچ کاری نتونی بکنی جز اینکه رهایش کنی ...



+ نوشته شده در  جمعه 28 اسفند1388ساعت 10:47 PM  توسط هیچ گاه | 

شروعی دیگر

             پایان کجا بود ؟

در حال یاد  آوردن عطسه می کنم 

           صبر می کنم ...

فلانی می گفت :            ( خدا با صابرین است )

       دروغ می گفت

در این لحظه همه در حال دروغ گفتن هستن

   حتی من !

                       چرا من ؟

                                           چرا فقط من ؟

چه کرده بودم ؟


؟


+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اسفند1388ساعت 1:22 PM  توسط هیچ گاه | 

نوشته یک دوست



+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 9:29 PM  توسط هیچ گاه | 

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 8:41 PM  توسط هیچ گاه | 
 

داره برف میاد تا دنیای سیاه سفیدمو فقط سفید کنه .


+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت 1:41 PM  توسط هیچ گاه | 

توی سرم بخار جمع شده

باید سوراخش کنم تا خالی شن .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 دی1388ساعت 1:12 PM  توسط هیچ گاه | 


زندگی جاریست 

نگاهش میکنم 

لبخند میزنم 

نمیدونم به خودم یا اون

جفتمون لایق لبخندیم

اما لبخندی متفاوت


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 10:53 PM  توسط هیچ گاه | 

انگشتان دست راستم داشت خوب میشد و کامل باز و صاف میشد

اما نشد چون ادامه ندادم

اما میخوام دوباره شروع کنم

باید صاف بشن


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 1:56 PM  توسط هیچ گاه | 

دوباره میخوام بنویسم اما نمیدونم درباره چی  

ذهنم خالیه 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 9:43 PM  توسط هیچ گاه | 
شبی آرام تر از

بهتی خاموش تر از

وسوسه های نوشتن در

فکری در

جمله های

...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 10:57 PM  توسط هیچ گاه | 
یک جمله از دکتر شریعتی خوندم که واقعا فوق العاده بود


من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از

روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .


+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 1:18 PM  توسط هیچ گاه |